این رو از زبون پسر استاد شهریارتعریف می کنم که اولهای ماه رمضون برامون تعریف میکردن که خوندنش در ایام سوگواری مولای متقیان خالی از لطف نیست.
یه روز از آیت الله مرعشی نجفی که در قم ساکن بودن و تا حالا هم استاد شهریار رو نه دیده بودن و نه حتی اسمشونو شنیده بودن یه نامه به دست استاد میرسه که میخوان استاد رو ملاقات کنن استاد هم که ساکن تبریز بودن و همون موقع که نامه به دستشون میرسه با اولین اتوبوس عازم قم میشن.
استاد شهریار وقتی به منزل آیت الله مرعشی میرسن ایشون یه خادم داشتن تومنزلشون توسط ایشون به اتاقی که آیت الله مرعشی در اون اتاق مشغول مطالعه بودن راهنمایی میشن و وقتی استاد وارد اتاق میشه آقا هم در حال مطالعه زیر چشمی یه نگاه میندازن به استاد و میگن "شهریار تو اومدی، صفا آوردی" فورا از جاشون بلند میشن استاد وقتی میخوان دست آقا رو ببوسن آقا نمیذارن و استاد رو در آغوش می کشن تعارف می کنن که استاد بشینه.
استاد از آقا میپرسه مگه شما منو دیدین؟
آقا میگن نه.
استاد: حتما عکسمو دیدین؟
آقا: نه
استاد تعجب می کنه ومیپرسه پس منواز کجا شناختین:
آقا:برا همین دعوت کردم تا بیاین اینجا
آیت الله مرعشی میگن شما شعری سرودین به نام :"علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را" استاد: شما از کجا فهمیدین من شعر رو نه برا کسی خوندم و نه کسی خبر داره و نه درباره اون با کسی صحبت کردم.
آقا: میشه زمان دقیق سرودن این غزل رو حتی ساعتش رو بخاطر بیارید؟
استاد کمی فکر میکنن و جواب میدن: درست یک هفته قبل، مثل امشب بود که وضو گرفتم و درخلوت تنهایی خودم، این شعر رو سرودم. اون شب، من حال و هوای عجیبی داشتم، عشق علی سراسر وجودم را تسخیر کرده بود. حس می کردم که این غزلم با سایر اشعارم، زمین تا آسمون فرق دارد . قلم از اختیار من خارج بود و خود بر روی کاغذ حرکت می کرد. چند ساعتی طول کشید تا غزل تکمیل بشه، یعنی مطمئنم که راس ساعت سه بعد از نیمه شب بود که آخرین مصراع آن را سرودم.
در این موقع بود که اشک چشمان آقا رو حلقه میزنه و با تکان دادن سر، تاکید میکنه
درسته دقیقا در همان شب و در همان ساعت بود
استاد میپرسن میشه بگین چی شده؟
آقا همون خوابی که اون شب دیده بودن رو تعریف میکنن:
اون شب من تا دیر وقت بیدار بودم، نماز شبی خوندم و دعای توسلی. توی توسل از خدا خواستم که یکی از اولیای خود را در عالم خواب به من نشاون بده. تا پلک هایم رو رو هم گذاشتم دیدم که در مسجد کوفه نشستم . حضرت علی (ع) با هیبت و عظمتی وصف نشدنی حضور داره و اطرافشان را عده ای از یاران گرفته اند که نور از وجود همه آنها می باره.
آنها رو نمی شناختم انگار که یه مجلس جشن بود. حضرت علی رو کرد به دربان و فرمود: "شعرای اهل بیت رو بیارین"
دقایقی بعد چند نفرازشعرای عرب وارد شدند و مودبانه در کناری ایستادند.
امیر مومنان (ع)، از روی محبت به آنان نگاهی می کرد و دوباره فرمود: "شعرای فارسی زبان را نیز بیارین."
چند لحظه بعد محتشم کاشانی وچند نفر دیگه از شاعران فارسی زبان وارد شدند و مودبانه در یه طرف دیگه مسجد ایستادند. حضرت علی تک تک اونها رو نگاه کرد مثل اینکه که بین آنها دنبال کسی بود ولی اونو ندید برای سومین بار دربان فرمود : " شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیارین "
بعد تو وارد شدی با همین ریخت و قیافه! اولین بار تو رو آنجا دیدم. این بود که امشب، وقتی تو را دیدم، فی الفورشناختمت.
استاد با شنیدن این ماجرا شروع میکنن به گریه کردن و گریه امونش نمیده چیزی بگه
آیت الله مرعشی: توهم مودبانه در برابر مولا ایستادی
مولا به تو فرمود : " شهریار شعرت را بخون " و تو شروع کردی به خواندن غزلی که مطلعش این بود: :علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را"
با شنیدن این جملات، یک بار دیگه استاد میزنن زیر گریه وقتی کمی آروم میشن آیه الله مرعشی از شهریار خواهش کنن که آن غزل را برای ایشون بخونه و شهریار هم که از عشق علی بیخود شده بوده شروع کردن به خوندن این ابیات:
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را
مگرای سحاب رحمت، تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت متحیر م چه نامم شه ملک لافتی را
به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که زکوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردن به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چو زنم چو نای هر دم زنوای شوق تو دم که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را
همه شب د راین امیدم که نسیم صبح گاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چو خوش است شهریارا