تبليغاتX
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد وان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظرمرغ دلم گشت هواگير اي ديده نگه كن كه به دام كه درافتاد به وبلاگ عطر ياس خوش آمديد عطر یاس


اعتماد نکن

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک

به هیچ کس راز دل نگو دخترک

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هیچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن

به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند

به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش

به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش

به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است
توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود

یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود

دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

 

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:59 توسط ... |

داستان

حکایت شیطان و مرد نمازگزار

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس هایش را عوض کرده و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجددا زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دیدم شما در راه به مسجد 2 بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.» مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجددا همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: «من شیطان هستم.» مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد، که شیطان در ادامه برایش توضیح داد: «من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. بخاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه ممکن است خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم!»

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:56 توسط ... |

شروع مجدد وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان عزیز

این وبلاگ فکر کنم بیشتر از ۲ سال بود که به روز نمی شد

امروز اتفاقی سری زدم وبلاگم واقعا خیلی دلم گرفت . رفتم وبلاگهای اون تاریخ رو چک کردم همه وبلاگها همینطوری بدون اپ دیت مانده بود . خیلی ها ازدواج کردن و بعضی ها تو این دنیا نیستن و یا اینقدر سرگرم دنیا شدن که دیگر وقتی برای وبلاگ نیست

واقعا بچه ها این دنیا ارزش داره که همدیگر رو اذیت کنیم و در حق هم بدی کنیم

خیلی زود زمان می گذره و پیر میشیم . ۲ سال از اون موقع پیر شدیم . قدر همدیگر رو بدونیم و همیشه در راه حق قدم بر داریم . خیلی ها گفتن در این انتخابات اعتقاد ما ضعیف شد نه دوستان ما مگر با اینا اسلام رو می شناسین قدر همدیگر رو بدونیم و از یاران واقعی امام زمان عج باشیم .

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:42 توسط ... |

پروانه انسان نما

parvaneh1

parvaneh2

parvaneh3

parvaneh4

parvaneh5

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:13 توسط ... |

آشنای غريبه

 
چراغها را خاموش کنید

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:41 توسط ... |

سلام بر حسین(ع)

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:7 توسط ... |

ماه محرم تسلیت باد

یا حسین 

ماه محرم

فرا رسيدن ماه محرم‏، ماه شهادت حضرت امام حسين ( ع ) بر تمام شيعيان حضرتش تسليت باد. از خداوند ميخواهيم كه ما را از بدعتها و سنتهاي سطحي و ظاهري دور كند و راه درست شناخت امام حسين ( ع ) و فلسفه حركت عاشورا را به ما بياموزد تا با درك درست و حقيقي آن حضرت الگوي خوبي براي آزاد زيستن و آزادگي داشته باشيم.

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:44 توسط ... |

گلی سرخ برای محبوبم

سلام عرض شد
دیروز از طریق لینکی که در سایت «سایتگردی» بود، با این مطلب زیبا مواجه شدم، و حیفم اومد که شما دوستان خوبم نخوانید!

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 17:57 توسط ... |

دوستی واقعی

سلام به دوستهای گلم

امیدوارم به همتون خوش بگذره و روزگار بر وفق مراد باشه.

به نظر شما دوست کیه؟ البته منظورم یه دوست واقعیه.

خیلی ها ادعاشون میشه که دوستان ما هستن ولی این دیگه تو مرحله عمل ثابت میشه نمیدونم با من موافقید یا نه؟

بهرحال به نظر من دوست واقعی کسیه که تو مواقع مشکل دوستش رو  تنها نذاره. همیشه وقت برا دوستش داره که بتونه تنهاش نذاره.

دوم اینکه هر کمکی از دستش بر بیاد نه در حرف باشه بلکه در عمل باید ثابت بشه حالا مونده کمک مادی باشه یا مشورت باشه و یا ممکنه یه گوش شنوا باشه که به نظر من هر سه تاش مهمه ولی این آخری از همه مهمتره.

حالا به نظر شما دوست واقعی پیدا میشه تو این دورو زمونه؟

امیدوارم شما برا دوستانتون دوستان واقعی باشید و همچنین اونها هم متقابلا برا شما. Best Friends 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 19:43 توسط ... |

علی ای همای رحمت

این رو از زبون پسر استاد شهریارتعریف می کنم که اولهای ماه رمضون برامون تعریف میکردن که خوندنش در ایام سوگواری مولای متقیان خالی از لطف نیست.

یه روز از آیت الله مرعشی نجفی که در قم ساکن بودن و تا حالا هم استاد شهریار رو نه دیده بودن و نه حتی اسمشونو شنیده بودن یه نامه به دست استاد میرسه که میخوان استاد رو ملاقات کنن استاد هم که ساکن تبریز بودن و همون موقع که نامه به دستشون میرسه  با اولین اتوبوس عازم قم میشن.

استاد شهریار وقتی به منزل آیت الله مرعشی میرسن ایشون یه خادم داشتن تومنزلشون توسط ایشون به اتاقی که آیت الله مرعشی در اون اتاق مشغول مطالعه بودن راهنمایی میشن و وقتی استاد وارد اتاق میشه آقا هم در حال مطالعه زیر چشمی یه نگاه میندازن به استاد و میگن "شهریار تو اومدی، صفا آوردی" فورا از جاشون بلند میشن استاد وقتی میخوان دست آقا رو ببوسن آقا نمیذارن و استاد رو در آغوش می کشن تعارف می کنن که استاد بشینه.

استاد از آقا میپرسه مگه شما منو دیدین؟

آقا میگن نه.

استاد: حتما عکسمو دیدین؟

آقا: نه

استاد تعجب می کنه ومیپرسه پس منواز کجا شناختین:

آقا:برا همین دعوت کردم تا بیاین اینجا

آیت الله مرعشی میگن شما شعری سرودین به نام :"علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را" استاد: شما از کجا فهمیدین من شعر رو نه برا کسی خوندم و نه کسی خبر داره و نه درباره اون با کسی صحبت کردم.

آقا: میشه زمان دقیق سرودن این غزل رو حتی ساعتش رو بخاطر بیارید؟

استاد کمی فکر میکنن و جواب میدن: درست یک هفته قبل، مثل امشب بود که وضو گرفتم و درخلوت تنهایی خودم، این شعر رو سرودم. اون شب، من حال و هوای عجیبی داشتم، عشق علی سراسر وجودم را تسخیر کرده بود. حس می کردم که این غزلم با سایر اشعارم، زمین تا آسمون فرق دارد . قلم از اختیار من خارج بود و خود بر روی کاغذ حرکت می کرد. چند ساعتی طول کشید تا غزل تکمیل بشه، یعنی مطمئنم که راس ساعت سه بعد از نیمه شب بود که آخرین مصراع آن را سرودم.

در این موقع بود که اشک چشمان آقا رو حلقه  میزنه و با تکان دادن سر، تاکید میکنه
درسته دقیقا در همان شب و در همان ساعت بود

استاد میپرسن میشه بگین چی شده؟

آقا همون خوابی که اون شب دیده بودن رو تعریف میکنن:

اون شب من تا دیر وقت بیدار بودم، نماز شبی خوندم و دعای توسلی. توی توسل از خدا خواستم که یکی از اولیای خود را در عالم خواب به من نشاون بده. تا پلک هایم رو رو هم گذاشتم دیدم که در مسجد کوفه نشستم . حضرت علی (ع) با هیبت و عظمتی وصف نشدنی حضور داره و اطرافشان را عده ای از یاران گرفته اند که نور از وجود همه آنها می باره.

آنها رو نمی شناختم انگار که یه مجلس جشن بود. حضرت علی رو کرد به دربان و فرمود: "شعرای اهل بیت رو بیارین"
دقایقی بعد چند نفرازشعرای عرب وارد شدند و مودبانه در کناری ایستادند.
امیر مومنان (ع)، از روی محبت به آنان نگاهی می کرد و دوباره فرمود: "شعرای فارسی زبان را نیز بیارین."
چند لحظه بعد محتشم کاشانی وچند نفر دیگه از شاعران فارسی زبان وارد شدند و مودبانه در یه طرف دیگه مسجد ایستادند. حضرت علی تک  تک اونها رو نگاه کرد مثل اینکه که بین آنها دنبال کسی بود ولی اونو ندید  برای سومین بار  دربان فرمود : " شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیارین "
بعد تو وارد شدی با همین ریخت و قیافه! اولین بار تو رو آنجا دیدم. این بود که امشب، وقتی تو را دیدم، فی الفورشناختمت.

استاد با شنیدن این ماجرا شروع میکنن به گریه کردن و گریه امونش نمیده چیزی بگه

آیت الله مرعشی: توهم مودبانه در برابر مولا ایستادی

مولا به تو فرمود : " شهریار شعرت را بخون " و تو شروع کردی به خواندن غزلی که مطلعش این بود: :علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را"
با شنیدن این جملات، یک بار دیگه استاد میزنن زیر گریه وقتی کمی آروم میشن آیه الله مرعشی از شهریار خواهش کنن که آن غزل را برای ایشون بخونه و شهریار هم که از عشق علی بیخود شده بوده شروع کردن به خوندن این ابیات:

علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را       که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین          به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند              چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را

مگرای سحاب رحمت، تو بباری ارنه دوزخ     به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن        که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من      چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب          که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان         چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت       متحیر م چه نامم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت      که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش              چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردن به دعای مستمندان        که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چو زنم چو نای هر دم زنوای شوق تو دم       که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب د راین امیدم که نسیم صبح گاهی       به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب      غم دل به دوست گفتن چو خوش است شهریارا 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 14:48 توسط ... |

style="WIDTH: 95px; HEIGHT: 85px" height=85 width=95 align=center bgColor=#000000 border=1>
 کد جدیدترین آهنگها  - بهترین کدهای آهنگ در وب پی سی –--> webp30.mihanblog.com
بهترین کدهای آهنگ