![]() |
|
پروانه انسان نما
آشنای غريبه می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ...غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش غریبه سلام بر حسین(ع)
محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه محرم تسلیت باد ماه محرم فرا رسيدن ماه محرم، ماه شهادت حضرت امام حسين ( ع ) بر تمام شيعيان حضرتش تسليت باد. از خداوند ميخواهيم كه ما را از بدعتها و سنتهاي سطحي و ظاهري دور كند و راه درست شناخت امام حسين ( ع ) و فلسفه حركت عاشورا را به ما بياموزد تا با درك درست و حقيقي آن حضرت الگوي خوبي براي آزاد زيستن و آزادگي داشته باشيم. گلی سرخ برای محبوبم سلام عرض شد "جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
دوستی واقعی سلام به دوستهای گلم امیدوارم به همتون خوش بگذره و روزگار بر وفق مراد باشه. به نظر شما دوست کیه؟ البته منظورم یه دوست واقعیه. خیلی ها ادعاشون میشه که دوستان ما هستن ولی این دیگه تو مرحله عمل ثابت میشه بهرحال به نظر من دوست واقعی کسیه که تو مواقع مشکل دوستش رو تنها نذاره. همیشه وقت برا دوستش داره که بتونه تنهاش نذاره دوم اینکه هر کمکی از دستش بر بیاد نه در حرف باشه بلکه در عمل باید ثابت بشه حالا مونده کمک مادی باشه یا مشورت باشه و یا ممکنه یه گوش شنوا باشه که به نظر من هر سه تاش مهمه ولی این آخری از همه مهمتره. حالا به نظر شما دوست واقعی پیدا میشه تو این دورو زمونه؟ امیدوارم شما برا دوستانتون دوستان واقعی باشید و همچنین اونها هم متقابلا برا شما. علی ای همای رحمت این رو از زبون پسر استاد شهریارتعریف می کنم که اولهای ماه رمضون برامون تعریف میکردن که خوندنش در ایام سوگواری مولای متقیان خالی از لطف نیست. یه روز از آیت الله مرعشی نجفی که در قم ساکن بودن و تا حالا هم استاد شهریار رو نه دیده بودن و نه حتی اسمشونو شنیده بودن یه نامه به دست استاد میرسه که میخوان استاد رو ملاقات کنن استاد هم که ساکن تبریز بودن و همون موقع که نامه به دستشون میرسه با اولین اتوبوس عازم قم میشن. استاد شهریار وقتی به منزل آیت الله مرعشی میرسن ایشون یه خادم داشتن تومنزلشون توسط ایشون به اتاقی که آیت الله مرعشی در اون اتاق مشغول مطالعه بودن راهنمایی میشن و وقتی استاد وارد اتاق میشه آقا هم در حال مطالعه زیر چشمی یه نگاه میندازن به استاد و میگن "شهریار تو اومدی، صفا آوردی" فورا از جاشون بلند میشن استاد وقتی میخوان دست آقا رو ببوسن آقا نمیذارن و استاد رو در آغوش می کشن تعارف می کنن که استاد بشینه. استاد از آقا میپرسه مگه شما منو دیدین؟ آقا میگن نه. استاد: حتما عکسمو دیدین؟ آقا: نه استاد تعجب می کنه ومیپرسه پس منواز کجا شناختین: آقا:برا همین دعوت کردم تا بیاین اینجا آیت الله مرعشی میگن شما شعری سرودین به نام :"علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را" استاد: شما از کجا فهمیدین من شعر رو نه برا کسی خوندم و نه کسی خبر داره و نه درباره اون با کسی صحبت کردم. آقا: میشه زمان دقیق سرودن این غزل رو حتی ساعتش رو بخاطر بیارید؟ استاد کمی فکر میکنن و جواب میدن: درست یک هفته قبل، مثل امشب بود که وضو گرفتم و درخلوت تنهایی خودم، این شعر رو سرودم. اون شب، من حال و هوای عجیبی داشتم، عشق علی سراسر وجودم را تسخیر کرده بود. حس می کردم که این غزلم با سایر اشعارم، زمین تا آسمون فرق دارد . قلم از اختیار من خارج بود و خود بر روی کاغذ حرکت می کرد. چند ساعتی طول کشید تا غزل تکمیل بشه، یعنی مطمئنم که راس ساعت سه بعد از نیمه شب بود که آخرین مصراع آن را سرودم. در این موقع بود که اشک چشمان آقا رو حلقه میزنه و با تکان دادن سر، تاکید میکنه استاد میپرسن میشه بگین چی شده؟ آقا همون خوابی که اون شب دیده بودن رو تعریف میکنن: اون شب من تا دیر وقت بیدار بودم، نماز شبی خوندم و دعای توسلی. توی توسل از خدا خواستم که یکی از اولیای خود را در عالم خواب به من نشاون بده. تا پلک هایم رو رو هم گذاشتم دیدم که در مسجد کوفه نشستم . حضرت علی (ع) با هیبت و عظمتی وصف نشدنی حضور داره و اطرافشان را عده ای از یاران گرفته اند که نور از وجود همه آنها می باره. آنها رو نمی شناختم انگار که یه مجلس جشن بود. حضرت علی رو کرد به دربان و فرمود: "شعرای اهل بیت رو بیارین" استاد با شنیدن این ماجرا شروع میکنن به گریه کردن و گریه امونش نمیده چیزی بگه آیت الله مرعشی: توهم مودبانه در برابر مولا ایستادی مولا به تو فرمود : " شهریار شعرت را بخون " و تو شروع کردی به خواندن غزلی که مطلعش این بود: :علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را" علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را مگرای سحاب رحمت، تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفا را نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت متحیر م چه نامم شه ملک لافتی را به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که زکوی او غباری به من آر توتیا را به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردن به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چو زنم چو نای هر دم زنوای شوق تو دم که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را همه شب د راین امیدم که نسیم صبح گاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چو خوش است شهریارا رمضان
شش روز از رمضون گذشت شش روز از بهترین روزهای سال بهترین فرصت توبه! کدوممون توی این شش روز یه بار اقا رو دعا کردیم؟ کدوممون گفتیم خدایا مهدی مارو زودتر برسون؟ کدوم چشما آماده شدن واسه دیدن آقا؟ کدوم زبون وقت افطار دعای فرج رو خونده؟ خوش بحال اون چشمی که آماده دیدن جمال بی مثال مهدی فاطمه است خوش بحال اونیکه آقا این شش روزشو تائید کرده و مهر تائید زده اگه این روزها رو از دست بدیم وای به حال ما بیاین یه بار هم که شده قبل از افطار و خوردن غذا دعای فرج رو بخونیم بعد بیاین به خاطر آقا همدیگه رو دعا کنیم تو روایتها هست که اگه چهل تا مومن واسه یه چیزی دعا کنن امکان نداره مستجاب نشه یعنی هنوز چهل تا مومن پیدا نشده که ظهور آقا رو از خدا بخواد؟ وای برما ما چطوری میتونیم بگیم شیعه هستیم اللهم عجل لولیک الفرج از اینجا دعای فرج رو دانلود کنین دعای افتتاح ماه مبارک رمضان پیشنهاد می کنم این دعا رو بخونید چون خیلی پر معناست و عربیشو هم خودم ننوشتم چون شاید حوصلتون نیاد بخونید بخاطر طولانی بودنش ولی هر کی خواست می تونم براش ایمیل کنم در ضمن سر سفره افطار ما رو هم فراموش نکنید.التماس دعا خدايا من ستايش را بوسيله حمد تو مى گشايم و تويى كه به نعمت بخشى خود، بندگان را به درستى وادارى و يقين دارم كه براستى تو مهربانترين مهربانانى، اما در جاى گذشت و مهربانى لى سخت ترين كيفركننده اى در جاى شكنجه و انتقام و بزرگترين جبارانى در جاى بزرگى و عظمت خدايا تو به من اجازه دادى در اين كه بخوانمت و از تو درخواست كنم پس اى خداى شنوا مدح و ثنايم را بشنو و اى مهربان پاسخ ده خواسته ام را و ناديده گير اى آمرزنده لغزشم را اى معبود من چه بسيار گرفتارى كه برطرف كردى و چه بسيار اندوه كه زدودى و لغزشها كه چشم پوشيدى و مهر و رحمت كه گستردى و زنجير بلا كه از هم باز كردى ستايش خاص خدايى است كه نگيرد همسرى و نه فرزندى و نيست برايش شريكى در فرمانروايى و نيست برايش ياورى از خوارى و به كمال بزرگى او را ياد كن ستايش خداى را به همه ستودگيهايش يكسر بر همه نعمتهايش يكسر ستايش براى خدايى است كه ضد و دشمنى در پادشاهى او و ستيزه جويى درفرمانش نيست ستايش خدايى را است كه شريكى در خلقتش ندارد و شبيهى در عظمت او نيست ستايش خاص خدايى است كه هويدا است در ميان خلق كارش و ستايشش و آشكار است به بزرگوارى شوكتش و گشاده است دستش آنكه نقصان نپذيرد خزينه هايش و نيفزايدش بسيارى عطا مگر جود و بزرگوارى براستى كه او عزيز و بسيار بخشنده است خدايا از تو خواهم اندكى از بسيار با اينكه نيازمنديم بدان بزرگ است و بى نيازى تو از آن قديم و ازلى است و آن درخواست پيش من بسيار ولى در نزد تو اندك و آسان است خدايا براستى گذشت تو از گناهم و چشم پوشيت از خطايم و ناديده گيريت از ستمم و پرده پوشيت بر كار زشتم و بردباريت در برابر جنايت و جرم بسيارم كه به خطا يا از روى تعمد كردم مرا به طمع انداخت تا از تو درخواست كنم چيزى را كه مستحق آن نيستم درخواست كنم آنچه را كه از رحمتت، روزى من كردى و از قدرتت به من نماياندى و از اجابت دعايت به من شناساندى و اين سبب شد كه من از روى اطمينان تو را بخوانم و با تو انس گرفته بدون ترس و واهمه از تو حاجت بخواهم و تازه در مطلوب و مقصود خود با ناز و عشوه به درگاهت آيم و اگر حاجتم دير برآيد بواسطه نادانيم بر تو اعتراض كنم در صورتى كه شايد دير كردن آن براى من بهتر باشد زيرا تو دانا به سرانجام كارها هستى و از اينرو من نديدم مولاى بزرگوارى را كه بر بنده پست خود شكيباتر از تو باشد بر من اى پروردگارم تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم و تو به من دوستى مى كنى ولى من با تودشمنى مى كنم و تو به من محبت می كنى و من نپذيرم گويا من منتى بر تو دارم و باز اين احوال بازندارد تو را از مهر به من و احسان بر من و بزرگواريت نسبت به من از روى بخشندگى و بزرگواريت پس بر بنده نادانت رحم كن و از زيادى احسانت بر او ببخش كه براستى تو بخشنده و بزرگوارى ستايش خاص خدا است كه مالك سلطنت و روان كننده كشتى (وجود) و مسخركننده بادها و شكافنده سپيده صبح و حكمفرماى روز جزا و پروردگار جهانيان است ستايش خداى را است كه بردباريش پس از دانستن و ستايش براى خدا است بر گذشتش با اينكه نيرومند است و ستايش براى خدا است بر زيادى تحمل و بردباريش در عين خشم او با اينكه او بر هرچه بخواهد تواناست ستايش خداى را است كه آفريننده خلق و گسترنده روزى و شكافنده صبح صاحب جلال و بزرگوارى و فضل و نعمت بخشى آنكه دور است پس ديده نشود و نزديك است كه مطلع از گفتگوهاى سرى است برتر و والا است ستايش خدايى را كه نيست براى او ستيزه جويى كه با او برابرى كند و نه شبيهى كه هم شكل او باشد و نه پشتيبانى كه كمكش كند به عزت خويش چيره دستان را مقهور ساخته و در مقابل عظمتش بزرگان فروتنى كرده پس بوسيله نيرويش بهرجا كه خواهد رسيده ستايش خدايى را كه پاسخم دهد هرگاه بخوانمش و بپوشاند بر من هر زشتى را و من نافرمانيش كنم و بزرگ گرداند بر من نعمتش را ولى من پاداشش ندهم پس چه بسيار بخششهاى جانبخشى كه به من عطا فرمود و چه پيش آمدهاى بزرگ و هولناكى را كه از من دور كرد و چه خوشيهاى شگفت انگيزى كه به من نماياند او را ستايش كنان ثنا گويم و تسبيح گويان يادش كنم ستايش خاص خدايى است كه پرده اش دريده نشود و در خانه اش بسته نگردد و خواهنده اش رد نشود و آرزومندش نوميد نگردد ستايش خاص خدايى است كه هراسناكان را امان بخشد و شايستگان را نجات دهد و ناتوان شمردگان را بلند كند و گردنكشان را زبون كند و شاهان را نابود كند و به جايشان دسته ديگرى نشاند ستايش خداى را در هم شكننده سركشان و نابودكننده ستمكاران دريابنده گريختگان، كيفردهنده ظالمان، فريادرس فريادخواهان جايگاه حاجتهاى جويندگان، تكيه گاه مؤمنان ستايش خدايى را است كه از ترس او آسمان و ساكنانش غرش كنند و زمين و آباد كنندگانش بر خود بلرزند و درياها و آنانكه در قعر آنها شناورى كنند به جنبش و موج درآيد ستايش خاص خدايى است كه ما را به اين (دين) هدايت فرمود و اگر او ما را هدايت نكرده بود ما بدان هدايت نمى شديم ستايش خدايى را است كه آفريد و خود آفريده نشده روزى دهد و كسى او را روزى ندهد و بخوراند و خود بى نياز از خوراك است و بميراند زندگان را و زنده كند مردگان را و او است زنده اى كه نميرد هرچه خير است به دست او است و او براى هرچيز توانا است خدايا درود فرست بر محمد بنده ات و پيامبرت و امين بر وحيت و پسنديده ات و حبيبت و برگزيده ات از ميان خلق و نگهدار رازت و رساننده پيامهايت برترين درود و بهترين و زيباترين و كاملترين و پاكيزه ترين و پررشدترين و خوشترين و پاكترين و بلندترين و بيشترين درودى كه فرستادى و بركتى كه دادى و ترحمى كه كردى و عطوفتى كه ورزيدى و تحيتى كه فرستادى بر هر يكى از بندگانت و پيمبرانت و رسولانت و برگزيدگانت و گراميان تو از ميان خلقت خدايا و درود فرست بر على امير مؤمنان و وصى فرستاده پروردگار جهانيان بنده تو و ولى تو و برادر پيامبر تو و حجت تو بر خلقت و نشانه بزرگت و نبأ عظيم (آن خبر بزرگ) و درود فرست بر صديقه طاهره فاطمه زهرا، بانوى زنان جهانيان و درود فرست بر دو سبط (پيامبر) رحمت و دو پيشواى هدايت حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشت و درود فرست بر پيشوايان و مسلمانان على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و يادگار شايسته و راهنمايش حضرت مهدى كه اينها حجتهاى تو بر بندگانت هستند و امينهاى تو در شهرها و بلاد تواند درودى فرست كه بسيار و هميشگى باشد خدايا و بالخصوص درود فرست برسرپرست دستورت آن امام قائم كه مايه اميد است و آن عدل ودادى كه همه چشم براهش هستند و فراگير او را به فرشتگان مقربت حلقه وار و به روح القدس ياريش كن اى پروردگار جهانيان خدايا (وسائل آمدنش را) آماده كن تا او به كتابت دعوت كند و به دين تو قيام كند و او را روى زمين جايگزين گردان چنانچه جايگزين كردى آنانكه پيش از او بودند و آن دينى را كه برايش پسنديده اى بدست او پابرجا كن و پس از ترس و خوفى كه داشته آسايش خاطرى به او بده كه با كمال خلوص تو را پرستش كند خدايا عزيزش گردان و ديگران را به او عزيز كن ياريش كن و بوسيله او ديگران را يارى كن و بطور پيروزمندانه اى او را يارى كن و گشايش آسانى بهره اش كن و قرار ده برايش از نزد خود حكومتى نصرت آور خدايا بدو دين خود و روش پيامبرت را آشكار ساز بطورى كه چيزى از امور حقه نماند كه ناچار باشد از ترس مردم پنهانش كند خدايا ما با تضرع و زارى به درگاهت از تو خواستاريم دولتى گرامى را كه به وسيله آن اسلام و مسلمين را عزت بخشى و منافقين را منكوب سازى و ما را در آن دولت از زمره خوانندگان مردم بسوى اطاعت تو و از برندگان بسوى راه خود قرارمان دهى و بدان وسيله بزرگوارى دنيا و آخرت را نصيب ما گرداندى خدايا آنچه را كه از حق به ما شناسانده اى تاب تحملش را نيز به ما بده و آنچه را كه از رسيدن بدان كوتاه آمديم تو ما را بدان برسان خدايا بدان حضرت پراكندگيمان را برطرف كن و گسيختگيمان را دور كن و پريشانى ما را بدو پيوست كن و كمى ما را بدو زياد كن وخوارى ما را بدو عزت بخش و ندارى ما را بدو توانگرى بخش و بدهى ما را بوسيله اش بپرداز و فقر ما را بدو جبران كن و شكاف و تفرقه ما را بدو برطرف كن و سختى ما را بدو آسان كن و چهره هاى ما را بدو سفيد گردان و گرفتاران ما را بدو آزاد كن و خواسته هاى ما را بدو روا كن و وعده هاى ما را به او تحقق بخش و دعاى ما را بدو مستجاب كن وخواهشهاى ما رابوسيله او عطا كن و بوسيله او ما را به آرزوهاى دنيا و آخرت برسان و بوسيله او بيش از آنچه ما خواهانيم به ما بده اى بهترين درخواست شدگان و دست بازترين عطاكنندگان سينه هاى ما را با ظهورش شفا بخش و بوسيله او عقده دلهاى ما را برطرف كن و بدو ما را بدان حقى كه مورد اختلاف است به اذن خود راهنمايى كن كه براستى تو هركه را بخواهى به راه راست هدايت فرمايى و بدست او ما را بر دشمنانت و دشمنان ما نصرت ده اى معبود برحق آمين خدايا ما به تو شكايت كنيم از نبودن پيامبرمان كه درودهاى تو بر او و آلش باد و از غيبت مولايمان و از بسيارى دشمنان و كمى افرادمان و از سختى آشوبها و از كمك دادن اوضاع زمانه به زيان ما پس درود فرست بر محمد و آلش و كمك ده ما را بر اين اوضاع به گشايش فورى از طرف خود و برطرف كردن رنج و ناراحتى و يارى با عزت و ظاهر ساختن سلطنت حقه و رحمتى از جانب تو كه ما را فراگيرد و تندرستى از طرف تو كه ما را بپوشاند به رحمتت اى مهربانترين مهربانان
غرق تمناي تو ام
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را |